يوسف سرشار

 منظور از هفت روز آخر ٬ هفت روز آخر جنگ است که راوی ٬ سه  روزاز این هفت روز را در مناطق جنگی پشت سر گذاشته است و چهار روزش را در خانه . از 21 تیر ماه سال 1367 تا 27 تیر ماه همان سال . حجم خاطره ٬ حدود 150 صفحه است و به زمان حال و با زاویهٔ دید من راوی به رشتهٔ تحریر در آمده است .

رضا (راوی) ٬ منصور ٬ حسن و اسفندیار ٬ شخصیتهای اصلی خاطره هستند .

117 صفحه از اثر به بیان حوادث روز سه شنبه 21 تیرماه سال 1367 اختصاص دارد .

18 صفحه به بیان حوادث روز چهارشنبه 22 تیر ماه ٬ 5 صفحه به بیان حوادث روز پنجشنبه 23 تیرماه سال 1367 ٬ 2 صفحه به بیان حوادث روز جمعه  24 تیرماه ٬ 1 صفحه به بیان حوادث روز یکشنبه 26 تیرماه  و    2 صفحه به بیان حوادث روز دوشنبه 27 تیرماه  سال 1367 اختصاص دارد .(در واقع ٬‌ این اثر به خاطرات 6 روز راوی از هفت روز آخر جنگ پرداخته است و خاطرات روز شنبه 25 تیرماه را ( احتمالا به خاطر بی اهمیت بودن آن نسبت به روزهای دیگر ) نیاورده است .)

اگر شروع عملیات عراقیها را ابتدای شروع گره داستان بدانیم ٬ کمتر از ده صفحه که از شروع رمان (خاطره) می گذرد ٬ گره داستان شروع می شود و همین مسئله می تواند برای این اثر٬ یک امتیاز مثبت تلقی شود . اساسا هر اثری که بتواند مخاطبش را زودتر درگیر اصل ماجرا کند ٬ در جذب مخاطب موفق تر خواهد بود .

این اثر به اذعان نویسنده  و ناشر کتاب ٬ یک خاطره است . خاطره دارای ویژگیهای منحصر به خودش است .

خاطره به طورکلی باید مستند باشد و تخیلات نویسنده در آن دخالت مستقیم ندارد . به بیان دیگر ٬ در نگارش خاطره خلاقیت هنری و عنصر خیال نقشی ندارند .

خاطره ٬ اگر بخواهد این شایستگی را داشته باشد که به صورت یک کتاب در آید ٬ می بایست حداقل واجد  ویژگیهایی که در ادامه خواهد آمد ٬ باشد (و این خاطره با خاطرات دیگری که قرار نیست به صورت کتاب در آیند متفاوت است) : اولا این خاطره باید دارای نکته ای خاص و جذاب برای مخاطب باشد که به او چیزی بیفزاید  ؛ ثانیا  دارای وحدت موضوع باشد ( یعنی حول یک مسئلهٔ اصلی بچرخد و مسائل فرعی ای هم که در خاطره آورده می شوند ٬ در ارتباط با آن مسألهٔ اصلی باشد ؛ که البته هر اثر داستانی و یا حتی یک خطابه و ... باید دارای این ویژگی باشند)؛ ثالثا باید توجه داشت که اگر این خاطره مربوط به شخص مشهوری (مانند حضرت امام (ره)) است ٬ هر چیزی که از او نقل شود ٬ می تواند برای مخاطب ٬ جذاب و مفید است . زیرا حداقل دو عامل ٬ این جذابیت را به وجود می آورند : 1. حس کنجکاوی ای که مردم نسبت به دانستن پشت پردهٔ‌ زندگی افراد مشهور دارند . 2. با توجه به اینکه آن فرد مشهور ٬ شخصیتی معنوی باشد یا شخصیتی سیاسی یا ... نکاتی وجود خواهد داشت که افراد با سلایق متفاوت ٬ علاقمند به یادگیری آنها می باشند . مثلا از یک شخصیت معنوی می توانند سیرهٔ عملی او را و یا از یک شخصیت سیاسی ٬ تجربه ای از تجارب سیاسی وی را فرابگیرند .

اما اگر قرار باشد ٬ این خاطره ٬ مربوط به فردی عادی باشد ٬ لازم است که خود خاطره دارای مطلبی ویژه و با اهمیت باشد که به مخاطب چیزی بیفزاید . مثلا مربوط به واقعه ای تاریخی بوده و جنبهٔ سندی داشته باشد یا در بردارندهٔ مطلبی ارزشمند و بدیع باشد و یا مسائلی با اهمیت از همین قبیل .

رابعا نویسنده به فن داستان نویسی آشنا بوده و از پرداخت داستانی (پرداخت جزئی نگر و لحظه پردازی ) به نحو احسن بهره برده باشد .

 به نظر می رسد این اثر از لحاظ جذابیت و پرداخت داستانی در سطح خوبی قرار دارد . و همچنین خود خاطره از لحاظ موضوع هم  ارزش کافی برای درآمدن به صورت یک کتاب را داشته باشد . به نظر می رسد که راوی دربه تصویر کشیدن و توصیف جزئی نگرانهٔ صحنه های پر التهاب درگیری و ... موفق عمل کرده است .

درست است که در خاطره نمی توان در بحث شخصیت پردازی ٬ همان توقعی را داشت که در داستان داریم . اما در خاطره نیز لازم است که در حد مطلوب شخصیتهایی که در خاطره نقش آفرین هستند٬ معرفی شوند . در "هفت روز آخر" تقریبا هیچ اطلاعات خاصی راجع به حسن و اسفندیار نداریم . شاید گفته شود که اطلاعات بیشتر از این هم لزومی ندارد . البته این مسئله شاید به سلیقهٔ افراد برگردد٬ اما مخاطبی مثل من دوست دارد اطلاعات بیشتری راجع به شخصیت افراد مؤثر در خاطره داشته باشد تا احساس نزدیکی بیشتری به آنها بکند .

دربستر حوادثی که برای رضا ٬ روایت کنندهٔ خاطره ٬ پیش می آید ٬ نمود شخصیت رضا به گونه ایست که مخاطب احساس میکند ٬ رضا انگیزه اش برای زنده ماندن در آن شرایط یأس آور ٬‌ از همهٔ دوستانش بیشتر است . شاید همان طور که راوی در یکی دو جای خاطره بیان می کند یکی از عوامل تقویت کنندهٔ این انگیزه ٬ مادرش است که راوی نسبت به وی احساس نگرانی و مسئولیت خاصی میکند . نقطهٔ مقابل رضا ٬‌ منصور است که از همان اوایل گرفتاری شان ٬ ناامید شده است و مأیوسانه به راه خود ادامه می دهد . چه بسا اگر منصور مجبور بود این مسیر طاقت فرسا را تنها طی نماید ٬ خیلی زودتر از اینها تسلیم مرگ می شد (مثل همراه ابهری شان که در میانهٔ راه از حرکت ماند و منتظر مرگ نشست).

به نظر می رسد که این ٬ نمونه ای از شخصیت پردازی در این خاطره است ؛ ای کاش حداقل در همین حد هم به شخصیت حسن و اسفندیار پرداخته شده بود .

یکی دیگر از ویژگیهای خاطره اینست که نثر خاطره با شخصیت نویسنده (راوی خاطره مد نظر است) متناسب است . و البته در این اثر هم این تناسب در حد خوبی رعایت شده است و همگونی ای بین نثر و شخصیت راوی وجود دارد . به عنوان مثال ٬ تعابیر و توصیفاتی که در شرایط مختلف توسط راوی ارائه می شود با شخصیت وی همگونی دارد  . مثلا در اوایل اثر ٬ راوی ٬ با دیدن ماشینهای نظامی و سربازانی که در جادهٔ دهلران-اندیمشک در حال حرکت به سمت شرق هستند ٬ به یاد قطعه ای از کتاب "نافرمانها" می افتد (ص42 )؛ و تداعیهای دیگری از این قبیل؛ این تداعیها میتواند نوعی شخصیت پردازی محسوب شود و با توجه به همین نکات است که می توان حکم کرد  آیا توصیفاتی که از زبان راوی بیان می شود ٬ با شخصیت وی در آن زمان هماهنگی لازم را دارد یا نه .(البته ظاهرا بررسی این مطلب در خاطرات ٬ ضرورت چندانی ندارد . اما به نظرم رسید ٬ شاید بد نباشد که به آن اشاره ای کنیم.)

  یکی از مسائلی که به یکنواختی این اثر لطمه وارد کرده است ٬ مسئلهٔ تداعیهاست . این اثر در قالب زمان حال به رشتهٔ تحریر در آمده است و در ابتدای اثر (مثلا ص7 و ص18 ) ٬ تداعیها در قالب زمان گذشته بیان شده اند . اما کمی که جلوتر می رویم ٬ برخی از تداعیها در قالب زمان حال بیان میشوند(مثلا ص106) . همچنین در ابتدای اثر به وسیلهٔ ستاره ٬ مرز این تداعیها ٬ با خاطره ای که دارد در قالب زمان حال بیان می شود ٬ مشخص شده است (مثلا ص18) ؛ اما در بخشهایی دیگر مشاهده میکنیم که این مرز توسط یک سطر سفید مشخص شده است(مثلا ص107) و در بخشهایی دیگر ٬ تنها با سرخط رفتن(مثلا ص135) . این مسئله به وحدت رویهٔ نویسنده در نگارش اثر لطمه وارد می کند . به نظر میرسد که کار درست تر این باشد که مرز تداعیها ٬ نه با ستاره مشخص شود و نه با فاصله انداختن یک سطر سفید ؛ بلکه با سرخط رفتن یا تغییر فونت نوشته ٬ این کار انجام شود . اساسا هیچ وقت در عالم واقع ٬ تداعیها ٬ برای ما تا این حد ٬ مرز مشخص و خط کشی شده ای ندارند و چه بهتر که در نوشتن هم این مسئله ٬ رعایت شود . البته باید توجه داشت که نباید مخاطب ٬ در فهم اثر دچار مشکل شود و نیز٬ تداعیها به نحوی از بقیهٔ متن متمایز شده باشند ؛ مثلا همان طور که عرض شد ٬ با فونتی متفاوت نوشته شوند .

همچنین ٬ نویسنده ٬ در جایی از خاطره (مثل ص49 ٬ پاراگراف دوم) ٬ داخل پرانتز می نویسد : بعدها شنیدم که ... . اما در جای دیگر ٬ این بیان را به صورت زیر نویس می آورد (مثل ص109) . این هم ٬ از مسائلی است که می تواند به وحدت رویهٔ نگارش اثر ٬ لطمه وارد کند .

 همان طور که عرض شد ٬ در خاطره نمی توان به بررسی پیرنگ پرداخت ٬ همان طور که به بررسی آن در داستان می پردازیم (لذا بنده ٬ بخش کامل و مفصلی را به پیرنگ خاطره اختصاص نداده ام) . اما در خاطره هم باید علت حوادث ٬ در حدی که لازم و مقدور است ٬ بیان شود .  در این اثر ٬ تقریبا علت تمام وقایع دارای اهمیت ٬ مشخص شده است ؛ به جز یک جا که به نظر می رسد کمی مبهم باقی مانده است . و آن ٬ آنجاست که (در ابتدای اثر) رضا و منصور و اسفندیار به همراه حسن و چند تن دیگر٬ به سمت جادهٔ دهلران-اندیمشک ٬‌ نگریختند . آیا از ترس توبیخ فرمانده مانع این کار شد یا به خاطر احساس مسئولیت و ندای وجدانشان ؟ هرچند این مسئله نقش حیاتی در روند اثر ندارد ٬ اما این احتمال در ذهن مخاطب به وجود می آید که اگر آنها هم گریخته بودند ٬ شاید دیگر دچار آن همه سختی نمی شدند. (هرچند ٬ ساعاتی بعد ٬ حسن هم که زودتر از آنها گریخته بود ٬ به آنها پیوست .)

با توجه به آنچه که در رابطه با این اثر گفته شده است ٬ به طور کلی می توان این اثر را ٬ اثری جذاب و تأثیر گذار ارزیابی کرد .