مجاهده ، کار و تلاش `پیوسته آری ،خودخوری و افسردگی نه !

(به نقل از  پايگاه‌رسمي‌محمدرضاسرشار/ : )

 

فيلم مربوط به به ضرب و شتم و اهانت به پیکر نیمه جان بسیجی جوانی که در جریان اغتشاشهای روز عاشورا توسط اراذل و اوباش مدعی هواداری از جنبش سبز و آقای میرحسین موسوی را از یکی از سایتهای مدافع این جریان ضبط کرده بود.بارها وبارها پیکر آش ولاش و غرقه به خون او را که بیهوش بر زمین افتاده بود و "مردم خداجوی" طرفدار و مورد حمایت آقای میرحسین موسوی، او را عریان مادر زاد کرده و انواع اهانتها را به بدن خونین آن جوان کم سن و سال روا می داشتند ؛ و در همان حال ، با شادی ای حیوانی ، از شاهکار و فتح عظیمشان (!) فیلم و عکس یادگاری می گرفتند تا به عنوان سند شجاعت و مردانگی و وطن پرستی خود ، برای اربابانشان در اروپا و آمریکا بفرستند ، تماشا کرده و گریسته بود.به گونه ای که ، آرام آرام ، نشانه های افسردگی را می شد در چهره و حالاتش دید.

در عین حال که در دل احساسات پاک و لطیف و تعهد عمیق او را می ستودم، برای حالش نگران شده بودم. قدری با او صحبت کردم. به او گفتم: به تو حق می دهم این قدر احساس نگرانی کنی . چون جوانی ، و سنت اقتضا نمی کند که فتنه ها و آشوبهای روز ها و سالهای ابتدای انقلاب را دیده باشی ، تا بدانی که این ارذل واوباش بی دین ، بهایی ، منافق و معدودی فریب خورده ، واقعا جز کف روی آبی بیش نیستند ؛ و کوچک تر از آن اند که بتوانند برای انقلاب و نظام ، خطری جدی ایجاد کنند.دل و جرئت و گستاخی اینها در این مدت ، به مراتب بیش از آنکه ناشی از عده و عده و نوانایی شان باشد ، معلول مدارا و مماشات بیش از حد قوه قضائیه و نیروی انتظامی و برخی دیگر از رجال سیاسی کشور است. و گرنه ، اگر مجموعه نظام - هماهنگ - واقعا تصمیم به مقابله جدی با آنان داشت ، جمع کردن آنان ، کاری نداشت و ندارد!

گفت: نه. نگران سرنوشت نظام نیستم.ناراحتی ام از همین مماشات بی توجیه بی حدی است که مسئولان نظام با این آشوبگران می کنند ؛ و همین، باعث گستاخی روز افزون این افراد شده است و می شود.

آهی کشید و افزود: نمی دانم فیلمهای مربوط به ضرب و شتم و تحقیر بعضی از افراد نیروی انتظامی توسط این خانمها و آقایان متمدن ، و به تعبیر رئیسشان - میر حسین - "خداجو" را دیده اید؟ در لا اقل دو تا از این فیلمها ، لباس وری بالا تنه یک جوان عضو نیروی انتظامی را در آورده اند. خونین و مالین ، او را بر زمین انداخته اند.او ، چهار دست و پا ، مثل ... روی زمین راه می رود و سعی می کند خودش را از دسترس و آسیب اینها دور کند.اما یکی دو نفرشان روی پشتش سوار شده اند و پشت یقه اش را گرفته اند و ....(بغض و شاید هم شرم ،نگذاشت حرفش را ادامه دهد.)

گفتم: قبول دارم. خیلی دردناک است.اما چه می توان کرد؟ تا دنیا برقرار و بشر روی زمین بوده و هست ، خوبها بوده اند و - در مقابل - بد ها هم بوده اند ، و خواهند بود.مگر ما می توانیم به افراد خبیث بگوییم خباثت نکنند!؟تنها راه این است که ، همان طور که آنها از مبارزه برای تحقق خواستهای شیطانی شان دست بر نمی دارند ، خوبها هم از مبارزه با آنان ، خسته نشوند.این ، جنگی است پایان ناپذیر ، به درازای تاریخ.با این تفاوت که ، در این نبرد بی امان ، خوبها امتیازات بزرگی دارند ، که اصحاب شیطان از آنها محروم اند: از جمله اینکه ، آنان در ازای مبارزه شان ، پاداش هم دنیوی و هم اخروی نزد خداوند دارند.تنها موظف به انجام وظیفه اند.نتیجه هر چه باشد - چه پیروز شوند و چه ظاهرا شکست بخورند - در حقیقت پیروزند ؛ و از اجر معنوی آنان ، چیزی کم نمی شود.اگر واقعا مومن باشند ، هر یک نفر آنها ، قادر خوهد بود با ده کافر مقابله کند.خداوند عده آنان را در چشم دشمنانشان بیشتر جلوه می دهد ؛ و رعب ایشان را در دل آنها می اندازد. حاکمیت بر جهان ، به فرجام ، از آنان مومنان است.خداوند و فرشتگانش ، پیوسته با ایشان ، و یار و یاورشان اند....

گفت: رسول خدا فرموده، حکومت با کفر ممکن است باقی بماند ، اما با ظلم دوام نمی آورد.

پرسیدم : منظورت کدام ظلم است؟!

گفت : ظلمی که در اثر این همه مماشات مسئولان با سران فتنه و عواملشان ، بر مردم مظلوم وفادار به اسلام و انقلاب می شود (ظلم بر امثال آن بسیجی مظلوم، آن نیروی انتظامی ای که از ترس محاکمه و محکومیت مجبور است در مقابله با آشوبگران آن قدر دست به عصا راه برود که خودش به آن روز بیفتد ، آن دانشجوی متدینی که بیش از شش ماه است هر روز به جای تحصیل و تهذیب ، مجبور است انواع و اقسام دروغها و تهمتها ی بی شرمانه را راجع به نظامشو مسئولان خدوم آن ، و اهانت و تحقیر را نسبت به خود و عقایدش ، از زبان عده ای هتاک بی منطق ، در پوشش استاد و دانشجو ، بشنود ، و برای حفظ مصالح نظام دم برنیاورد ؛ اما در خلوت ، خود خوری کند و خون بگرید...!) ترس اصلی من ، از این است که صبر خداوند از این ستمها به سر آید ؛ و آن بشود که نباید!

گفتم:خداوند عادل تر از آن است که مماشات ، کم کاری یا هر چیز دیگر که اسمش را بگذاریم ، مربوط به عده ای معدود از مسئولان را به حساب کل نظام بگذارد ؛ و بابت آن ، همه را عقوبت کند. اصل ، ستون خیمه نظام ، یعنی رهبری ، و امت عظیم خداجوی پشتیبان ایشان است ؛ که بحمدالله در مسیر حق اند و اعوجاجی در مسیر و عملشان نیست.آن عده نیز ، اگر نتوانند یا نخواهند خود را با این جریان هماهنگ کنند ، ان شاء الله ، دیر یا زود ، از سر راه سیل خروشان امت پیرو رهبر ، جارو می شوند و به کناری ریخته خواهند شد.

در پی برقراری لحظاتی سکوت، افزودم : اما اسلام ، انقلاب و نظام ، به نیرو و استعداد های متنوع جوانانی مثل تو ، نیاز مبرم دارد.لازمه تداوم مبارزه و به خاک مالاندن پوزه دشمن ، داشتن توانایی، نشاط و انگیزه و امید مداوم است. یاس ، غم و غصه بیش از حد و افسردگی ، از سپاهیان شیطان ، و بزرگ ترین موانع تداوم مبارزه اصولی در راه حق اند. این حسهای مخرب ، اگر در وجود کسی تداوم یابند ، چه بسا منجر به بریدگی او ، و افتادنش به ورطه بی اعتنایی نسبت به همه چیز شوند.قدری احساس نگرانی و غم خوردن ، برای جلوگیری از غلبه تنبلی و بی مسئولیتی ، و افزایش انگیزه مبارزه و فعالیت در انسان ، لازم اند. اما فقط تا همین حد.اگر بخواهند منجر به یاس و افسردگی انسان شود ، انرژی و توان او را که باید صرف کار و فعالیت سازنده شود ، به هدر می دهند و تلف می کنند.قدری مطالعه تاریخ ، بیش از آن ، توکل به خدا ، وتلاش پیوسته در راه سازندگی کشور و پیشبرد اهداف نظام ، به انسان آرامشی می دهد ، که می تواند او را در برابر توفانهای سهمگین زمانه محافظت کند.مهم این است که او در نزد خود ، وجدانش آسوده باشد که در هر برهه ، انچه را که از دستش بر می آمده ، انجام داده است.باقی کار ها را باید به خداوند سپرد؛ و پیوسته به خود یاد آوری کرد که : حافظ اصلی این انقلاب و نظام ، اوست ، نه ما .

متن کامل داستان گيله مرد

در ادامه٬ متن کامل داستان گيله مردِ بزرگ علوي را قرار داده‌ام.

اگر مايل به مطالعهٔ آن هستيد٬ بر روي ادامهٔ مطلب کيک نماييد:

ادامه نوشته

داش آكل

حدودا يکي دو سال پيش٬ در پژوهشگاه فرهنگ و انديشهٔ اسلامي (از طرف کانون انديشهٔ جوان)٬‌ دورهٔ نقد ادبي برگزار شد. من هم به لطف خدا توانستم دو-سه ترمي در اين کلاسها شرکت کنم.

هر چند موفق نشدم اين دوره را به پايان برسانم٬ اما حاصل اين کلاسها٬ آشنايي نسبي من با ادبيات داستاني و نقد ادبي بود.

از جملهٔ داستانهاي کوتاهي که در اين دوره٬ اقدام به نقد آنها کرديم٬ داستان داش‌آکل صادق هدايت بود.

در ادامهٔ همين مطلب٬ متن داستان را قرار مي‌دهم و در مطلب بعد٬ نقد آن را:

ادامه نوشته