"اللهم اجعل عواقب امورنا خیرا"

يوسف سرشار

بچهٔ مردم / جلال آل‌احمد

نوع مکتب داستان: واقعيت گراي اجتماعي(رئاليسم)

عنصر غالب: شخصيت (داستان، شخصيت محور است.)

زمان وقوع داستان:  دوران حکومت پهلوي

زمان جاري در داستان: حداکثر نيم روز

مکان وقوع داستان: تهران (حوالي خيابان شاهِ آن دوره)

شخصيت اصلي: زن راوي

شخصيتهاي فرعي:  بچه سه سالهٔ راوي ، شوهر دوم (بقيهٔ شخصيتها ، حتي مادرِ راوي ، به يک اندازه نقش ايفا مي‌کنند.)

 زاويهٔ ديد داستان : منِ راوي (اول شخص)

گره اصلي يا مسئلهٔ اصلي داستان : کشمکش ميان عواطف مادري و دغدغهٔ نان.

پيام داستان : زنهاي بيوه،‌ به اين بهانه که هنوز جوان هستند و مي‌توانند بچه‌دار شوند، و يا ترس از فقر، به خاطر ازدواج مجدد، حتي حاضرند فرزند خود را بر سر راه بگذارند (بدون اينکه بدانند چه بر سرش خواهد آمد).

 

خلاصهٔ داستان

زن جواني ،‌ مدتي است که شوهر اولش از او طلاق گرفته و با مرد ديگري ازدواج کرده است‌.  او از شوهر اولش‌، صاحب بچه اي شده است که اکنون سه ساله است‌. شوهر دومش‌، روز سوم زندگي مشترکشان‌، با اين استدلال که نمي خواهد پس افتادهٔ يک نره خر ديگر سر سفره اش باشد‌، او را مجبور مي کند که بچه را به هر نحوي که ممکن است از خانهٔ او دور کند‌. زن‌، تنها راهي که به ذهنش مي رسد‌، اينست که او را سر راه بگذارد‌. و فرداي همان روز بچه اش را به ميدان شاه مي برد و او را به بهانهٔ خريد خوراکي به آن طرف خيابان مي فرستد و خودش فرار مي کند .

 

نقد پيرنگ

داستان ، بدون مقدمه شروع مي شود و از همان ابتدا مخاطب را درگير مسئلهٔ اصلي مي کند و اين مي تواند يک امتياز مثبت براي داستان تلقي شود ، اما پيرنگ داستان ، پيرنگ ضعيفي است . ساختار پيرنگ داستان ، بيشتر شبيه ساختار خاطره است تا داستان . به اين دليل که ساختار پيرنگ داستان بايد داراي گره افکني و کشمکش و گره گشايي باشد . اما اين داستان، فاقد اين سه عنصر است، و کشمکش درونيِ شخصيتِ اصليِ داستان، محتاج بسط و شرح بيشتري است.

يک پيرنگ جذاب، پيرنگي است که مخاطب، بعد از خواندن داستان، تمايل داشته باشد که آن را براي ديگران هم تعريف کند. ولي ظاهراً عموم مخاطبانِ اين اثر، چنين تمايلي ندارند .  از طرف ديگر پيرنگ عبارتست از روابط علت و معلولي به اضافهٔ قصهٔ داستان‌. پيرنگ اين داستان‌، مخصوصاً از جهت روابط علت و معلولي‌، ضعيف است . توضيح اين مطلب در تحليل شخصيت اصلي خواهد آمد‌.

 

تحليل شخصيت

گفته شد که پيرنگ اين داستان از جهت روابط علت و معلولي‌، ضعيف است‌. آنچه که قرار است اين مادر را وادار کند که فرزندش را بر سر راه بگذارد، به هيچ عنوان منطقي و قابل پذيرش نيست و اساساً ياراي مقابله با حس قوي مادري را ندارد. اين مادر مجبور به اين کار نبود. اولاً به اين دليل که از جهت قانوني (حتي در آن زمان) ، پدر حق ندارد از زير بار پذيرفتن فرزند، بعد از طلاق، شانه خالي کند . مخصوصا حالا که به نظر مي رسد،‌ بچهٔ آنها، پسر هم است و سنش هم از دو سال بيشتر است. ثانياً به اين دليل که يک مادر طبيعي، به طور معمول، به اين دليل واهي که "هنوز جوانم و مي توانم بچه دار شوم و چون شوهر دومم اجازه نمي دهد بچه را نگه دارم پس او را بر سر راه مي گذارم" يا به دليل که "اگر ازدواج نکنم کسي متکفل مخارج من نخواهد شد و من در مضيقه به سر خواهم برد و حالا که شوهر دومم هم اجازه نمي دهد فرزندم را نزد خودم نگه دارم، پس او را بر سر راه مي گذارم" و ... حاضر نخواهد شد که پارهٔ تنش را سر راه بگذارد، آن هم در حالي که نمي داند بعد از ترک کردن فرزندش چه بلايي بر سر آن بچه خواهد آمد، در حالي که او مي توانست بچه اش را به "دارالايتام" بسپرد. در جايي از داستان ، زن مي گويد که : "مي دانستم مي شود بچه را به شيرخوارگاه گذاشت يا به خراب شدهٔ ديگري سپرد. ولي از کجا که بچهٔ مرا قبول مي کردند؟ از کجا که مي توانستم حتم داشته باشم که معطلم نکنند و آبرويم را نبرند و هزار اسم روي خودم و بچه ام نگذارند؟ از کجا؟..." چطور يک عقل سليم مي تواند اين استدلال را بپذيرد . چه کسي و با چه بهانه‌اي مي توانست به اين زن تهمت بزند؟ مگر اين زن و بچه اش شناسنامه نداشته‌اند؟ حتي اگر فرض کنيم که اين مادر واقعاً مجبور به اين کار شده باشد، آيا صرف اين احتمال که ممکن است فرزندم را نپذيرند، مي تواند باعث شود که مادر ، فرزندش را در خيابان بي امان رها کند و برود؟ يا اين احتمال که نکند "مرا معطل کنند" کجا مي تواند در تصميم او خلل وارد کند؟

نويسنده با اين داستان کوتاهش نشان مي دهد که حداقل تا بيست و چند سالگي اش که اين داستان را نوشته است ، هنوز روحيات مادرانه و شخصيت زن را نشناخته است .

از ديگر اشکالات شخصيت پردازي در اين داستان اين است که ما هيچ‌گونه اطلاعي از ظاهر اين زن و يا سن و سال دقيق او و حتي فرزندش و اطلاعاتي راجع به خانوادهٔ‌ زن نداريم. در حالي که اين‌گونه اطلاعات، براي چنين داستاني ضروري به نظر مي‌رسد.

اين داستان، يک داستان واقعيت‌گراست. در داستانهاي واقعيت‌گرا اين اصلْ به صورت پيش‌فرض، مطرح است که نصف بعلاوهٔ يکِ افراد جامعه(يا افرادي که در صنف خاصي قرار دارند و در اين داستان از آنها ياد شده است) همان‌طوري هستند که در اين داستان از آنها ياد شده است. با اين توصيفات بايد پرسيد که آيا واقعاً نصف بعلاوهٔ يکِ زنها، وقتي در چنين شرايطي قرار بگيرند، چنين عمل مي‌کنند؟ کلاً بر اين داستان يک حسِ قويِ ماترياليستي حاکم است؛ يعني همان اصل دانستن مسائل اقتصادي. اين تفکر که همهٔ انسانها وقتي در شرايط سخت قرار مي‌گيرند، عالي‌ترين ارزشهاي انساني را زير پا مي‌گذارند و مرتکب اعمال غير‌انساني و غيراخلاقي مي‌شوند، يک تفکر انحرافي و نيست‌انگارانه است که هيچ يک از اديان الهي آن را تأييد نمي‌کنند و تمام مصلحان ديني، با آن به مبارزه مي‌پردازند. تفکري است که عمدتاً با آموزه‌هاي فرويدي وارد تفکر غربي شد و از آنجا نيز بواسطهٔ جريان شبه روشنفکريِ ايران وارد تفکرات عده‌اي سست‌مذهب و ناآشنا با آموزه‌هاي اسلامي شد. 

+ نوشته شده در  دوشنبه 23 آذر1388ساعت 11:21 بعد از ظهر  توسط یوسف سرشار  |